تبليغاتX
دانشکده عشق

دانشکده عشق

با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق

شکسپیر گفت:
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟

برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،

انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ...

... ... ... ... زندگی کوتاه است ...
پس به زندگی ات عشق بورز ...
خوشحال باش .. .

و لبخند بزن .. .

فقط برای خودت زندگی کن

قبل از اینکه صحبت کنی » گوش کن

قبل از اینکه بنویسی » فکر کن
قبل از اینکه خرج کنی » درآمد داشته باش
قبل از اینکه دعا کنی » ببخش

قبل از اینکه صدمه بزنی » احساس کن

قبل از تنفر » عشق بورز

زندگی این است ... احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر.

+نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390ساعت15:42توسط هستی | |

سلام دوستای گلم خوبید؟؟؟؟؟  

خیلی وقت بود به وبلاگم سر نزده بودم دلم براتون تنگ شده  زیاد زیاد

امیدوارم هر کجا هستید خوش و خرم باشد . راستی ولادت امام هادی را

به همتون تبریک می گم

 

یه مطلب خیلی قشنگ که خودم خیلی دوسش دارم  و براتون می ذارم

حتما بخونید..........

 

آرزویم برایت این است :

 

در میان مردمی که می دوند برای " زنده ماندن " آرام

 

قدم برداری برای " زندگی کردن " ........

 

به کسی اعتماد کن که بتواند سه چیز را در تو تشخیص دهد :

 

اندوه پنهان شده در لبخندت را . عشق پنهان شده در عصبانیتت را

 

و معنای حقیقی در سکوتت را

+نوشته شده در شنبه 21 آبان1390ساعت16:0توسط هستی | |

خدایا...

گفتم خدایاازهمه دلگیرم،گفت حتی من؟

 گفتم نگران روزیم:گفت آن بامن

 گفتم خیلی تنهام :گفت تنهاترازمن؟

 گفتم درون قلبم خالیست:گفت پرش کن ازعشق من

 گفتم دست نیازدارم:گفت بگیردست من

 گفتم ازتوخیلی دورم:گفت من ازتونه

 گفتم آخرچگونه آرام گیرم؟گفت بایادمن

 گفتم بااین همه مشکل چه کنم؟گفت توکل به من

 گفتم هیچ کسی کنارم نمانده:گفت بجزمن

 گفتم خدایاچرااینقدرمیگویی من؟گفت چون من ازتوهستم

وتوازمن....

+نوشته شده در دوشنبه 4 مهر1390ساعت20:36توسط هستی | |

عشق مانند هواست

 

عشق هر جا رو کند آنجا خوش است

 گر به دریا افکند آنجا خوش است

 گر بسوزاند در آنش دلکش است

 ای خوشا آن دل که در این آنش است

 تا بینی عشق را آینه وار

 آتشی از جان خاموشت بر آر

 هر چه می خواهی به دنیا نگر

 دشمنی از خود نداری سخت تر

 عشق پیروزت کند بر خویشتن

 عشق آتش می زند در ما و من

 عشق را دریاب و خود را واگذار

 تا بیابی جان نو خورشیدوار

 عشق هستی زا و روح افزا بود

 هر چه فرمان می دهد زیبا بود

فریدون مشیری

 

+نوشته شده در دوشنبه 14 شهریور1390ساعت20:44توسط هستی | |

دوستت دارم*ها را، نگه می*داری برای روز مبادا


دلم تنگ شده*ها را، عاشقتم*ها را


این* جمله*ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی

نمی*کنی!

باید آدمش پیدا شود!


باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که

فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!


سِنت که بالا می*رود کلی دوستت دارم پیشت مانده،

کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی

نکرده*ای و روی هم تلنبار شده*اند!


فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین

شده و نمی*توانی با خودت بِکشی*اش


شروع می*کنی به خرج کردنشان!


توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست

داشتی


توی رقص اگر پا*به*پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو

 ترانه را به صدای بلند خواند


توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر

استدلالی کرد که تکانت داد

 
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده*ات انداخت

 و اگر منظره*های قشنگ را نشانت داد 

برای یکی یک دوستت دارم خرج می*کنی برا ی یکی یک

دلم برایت تنگ می*شود خرج می*کنی! یک چقدر زیبایی

 یک با من می*مانی؟


بعد می*بینی آدم*ها فاصله می*گیرند متهمت می*کنند

 به هیزی به مخ*زدن به اعتماد آدم*ها!


سواستفاده کردن به پیری و معرکه*گیری


اما بگذار به سن تو برسند!


بگذار صندوقچه*شان لبریز شود آن**وقت حال امروز تو را

 می*فهمند بدون این*که تو را به یاد بیاورند

 
غریب است دوست داشتن.


و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...


وقتی می*دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...


و نفس*ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

 
به بازیش می*گیریم هر چه او عاشق*تر، ما

سرخوش*تر، هر چه او دل نازک*تر، ما بی رحم *تر.


تقصیر از ما نیست؛


تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده

شده*اند


«
دکتر شریعتی»

+نوشته شده در سه شنبه 21 تیر1390ساعت22:8توسط هستی | |

یک نکته از دکتر علی شریعتی

 

-"خداوندا من با تمام کوچکیم یک چیز از تو بیشتر دارم



و آن هم خدای است که من دارم و تو نداری



"دکتر شریعتی"


 

+نوشته شده در سه شنبه 14 تیر1390ساعت17:58توسط هستی | |


یادم آید : تو به من گفتی :


از این عشق حذر كن!


لحظه ای چند بر این آب نظر كن


آب ، آئینه عشق گذران است


تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است


باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!


تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!

 



با تو گفتم :‌


"حذر از عشق؟


ندانم!


سفر از پیش تو؟‌


هرگز نتوانم!


روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد


چون كبوتر لب بام تو نشستم،


تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"


باز گفتم كه: " تو صیادی و من آهوی دشتم


تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم


حذر از عشق ندانم


سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

 فریدون مشیری

+نوشته شده در جمعه 9 اردیبهشت1390ساعت15:18توسط هستی | |

 

ajn8y1wu2db9osfosf0w.jpg 

 

سلام به دوستاي عزيزم

 

سال نو را به همتون تبريك مي گم اميدوارم سال خوبي

 پيش رو داشته باشيد

 

دنیا را برایتان شاد شاد   و  شادی را برایتان  دنی

ا  دنیا  آرزومندم .

                              

                        

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 2 فروردین1390ساعت12:59توسط هستی | |

حقایقی زیبا و آموزنده در مورد زندگی

 

 

حداقل پنج نفر در این دنیا هستند که به حدی تو را دوست دارندکه

 

حاضرند برایت بمیرند.

 

 

 

حداقل پانزده نفر در این دنیا هستند که تو را به یک نحوی دوست

دارند

 

 

 

تنها دلیلی که باعث میشود یک نفر از تو متنفر باشد، اینست که

می‌خواهد دقیقاً مثل تو باشد

 

 

 

یک لبخند از طرف تو میتواند موجب شادی کسی شودحتی کسانی

که ممکن است تو را نشناسند

 

 

 

هر شب، یک نفر قبل از اینکه به خواب برود به تو فکر می‌کند

 

 

 

 

تو در نوع خود استثنایی و بی‌نظیر هستی

 

 

 

یک نفر تو را دوست دارد، که حتی از وجودش بی‌اطلاع هستی

 

 

 

وقتی بزرگترین اشتباهات زندگیت را انجام می‌دهی ممکن است

منجر به اتفاق خوبی شود

 

 

 

وقتی خیال می‌کنی که دنیا به تو پشت کرده، کمی فکر کن،

شاید این تو هستی که پشت به دنیا کرده‌ای

 

 

 

همیشه احساست را نسبت به دیگران برای آنها بیان کن،

 وقتی آنها از احساست نسبت به خود آگاه می‌شوند احساس

 بهتری خواهی داشت

 

 

 

وقتی دوستان فوق‌العاده‌ای داشتی به آنها فرصت بده تا متوجه

 شوند که فوق‌العاده هستند

 




 

+نوشته شده در پنجشنبه 28 بهمن1389ساعت22:50توسط هستی | |

زمان!

 


بس کند میگذرد برای انان که در انتظارند

 


بس تند میگذرد برای انان که می ترسند

 


بس طولانی است برای انان که در اندوهند

 


و بس کوتاه برای انان که سرخوشند

 


اما

 


ابدی ست برای انان که عاشقند

 


+نوشته شده در دوشنبه 11 بهمن1389ساعت16:41توسط هستی | |

بگذار ابر سرنوشت هرچه می خواهد ببارد ما چترمان

خداست

 

 

رسم عاشقی

 

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت نه فقط از خود ، بلکه از

تمام دنیا

 

تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت “ دلداده اش را “ با او چنین

 گفته

 

 بود : « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه

 بتوانم

 

دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد » و چنین شد که آمد

 آن

 

روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به

 دختر نابینا

 

بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را آدمیان

 و پرنده

 

 ها را و نفرت از روانش رخت بر بست دلداده به دیدنش آمد و یاد

 آورد وعده

 

دیرینش شد : « بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال

منتظرت

 

مانده ام » دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت : « این چه

بخت

 

شومی است که مرا رها نمی کند ؟ » دلداده اش هم نابینا بود و

دختر

 

قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست دلداده رو به دیگر

 سو کرد

 

که دختر اشکهایش را نبیند و در حالی که از او دور می شد گفت :

 

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .»

 

+نوشته شده در شنبه 25 دی1389ساعت22:13توسط هستی | |

 

 

تا تو رفتی همه گفتند


که از دل برود هر که از دیده برفت 


ودر آن لحظــــه ی ناباوری و غصـــه ی من خندیدند. . .


و تو ایـــــــ کاش میدانستی که در این تنگ بلور شفافـــــــ


ماهی ســــــرخ تو زندست هنوز...


ودر این کلبه ی سرد. . . یادگار تو به جاستـــــــ..


و تو ای کاش می آمدی و می دیدی


"که از دل نرود هر که از دیده برفتــــــــ". . .

 

+نوشته شده در یکشنبه 19 دی1389ساعت19:24توسط هستی | |

یک نکته از دکتر علی شریعتی

 

هرکس به چیزی تبدیل می شود که به آن عشق می ورزد .

 

اگر سنگی را دوست داشته باشد ، سنگ می شود .

 

اگر هدفی را دوست داشته باشد ، به آن هدف تبدیل می شود .

 

اگر به فردی عشق ورزد آن فرد می شود .

 

و اگر به خدا عشق بورزد خدائی می شود .

 

اینک انتخاب با خود شماست ... !

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 14 دی1389ساعت13:59توسط هستی | |

از خدا خواستم

 

از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،

خدا گفت: نه!

رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي.

از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،

خدا گفت: نه!

شکيبايي زاده رنج و سختي است.

شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.

از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،

خدا گفت: نه!

من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.

از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،

خدا گفت: نه!

رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي

کند.

از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،

خدا گفت: نه!

بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم

 کرد تا سودمند و پر ثمر شوي.

من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز

 گفت: نه.

من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.

از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا

دوست دارند.

و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم

 

+نوشته شده در جمعه 10 دی1389ساعت15:42توسط هستی | |

نصیحت لقمان حکیم به پسرش

 

روزي لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند مي دهم که کامروا شوي:

اول اين که سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري!

دوم اين که در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي!

و سوم اين که در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني!!!...


پسر لقمان گفت اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي

توانم اين کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:

اگر کمي ديرتر و کمتر غذا بخوري هر غذايي که مي خوري طعم بهترين

غذاي جهان را مي دهد.


اگر بيشتر کار کني و کمي ديرتر بخوابي در هر جا که خوابيده اي احساس

 مي کني بهترين خوابگاه جهان است


و اگر با مردم دوستي کني، در قلب آنها جاي مي گيري و آن وقت بهترين

خانه هاي جهان مال توست.

 

+نوشته شده در جمعه 3 دی1389ساعت11:37توسط هستی | |


 

وقتي من آمدم و دستم را به سويت دراز کردم ، گفتی

ــ از قفس چه مي داني ؟ گفتم : آزادي

ــ از تنهايي ؟ گفتم : همزباني

ــ از محبت ؟ : عشق

 ــ از دوستي ؟ : صداقت

ــ از بهار ؟ : طراوت

 ــ از سفر ؟ : انتظار

 ــ از جدايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ : ........

باز هم گفتی جدايي ؟ سکوت من تو را ا شکست و به گريه انداخت .

به چشمانم نگاه کردی و گفتی بگو ...

من آغوش به رويت گشودم و گفتم :

جدايي ، هرگز ... بي تو من مي ميرم


 

+نوشته شده در چهارشنبه 1 دی1389ساعت15:13توسط هستی | |

یا حسین (علیه السلام)

ای حسین فاطمه این کینه هامان را ببین

قلب مجروح درون سینه هامان را ببین

یازده خورشید را کشتند و داغ تو فزون

تکه تکه زین ستم آیینه هامان را ببین

 

گرچه شد خورشید ما در پرده ی غیبت ولی

می رسد نورش ز ماه حضرت سید علی*

باز هم هر روز عاشورا و هر جا کربلا**

باز هم فتنه،  اگرچه هست حجت ها جلی

 

ترس ما کشته شدن یا غارت این خانه نیست

بلکه دنیایی شدن با مسلک کوفی گری ست

گر که بگذاریم امام خویش را تنها به تشویق هوا

فرق ما با آن جنایت پیشگان سفله چیست؟***

 

ای حسین فاطمه داغت درون قلب ماست

نهضتت رسواگر روی تمام فتنه هاست

شمر را در هر زمان نومید از قتلی کنیم****

که پی خورشید و مه دشنه به دست و بی حیاست

+نوشته شده در جمعه 19 آذر1389ساعت15:33توسط هستی | |

سرنوشت سه دفعه بهت دروغ میگه؟ اولین بار وقتی به دنیات میاره دومین

بار وقتی عاشقت میکنه سومین بار هم زندگی رو ازت میگیره تا بفهمی

همش خواب بود و بس


 

همیشه سقوط آدم از وقتی شروع می شود که فکر می کند دارد پرواز می

 کند


 

ما همیشه صداهای بلند را میشنویم، پررنگ ها را میبینیم، سخت ها را

میخواهیم. غافل ازینکه خوبها آسان میآیند، بی رنگ می مانند و بی صدا می

 روند

 

همیشه وقتی داری گریه میکنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره ولی

اونی که بات گریه میکنه عاشقته

 

هرگاه احساس کردی که گناه کسی آنقدر بزرگ است که نمی توانی او را

ببخشی بدان که اشکال در کوچکی قلب توست نه در بزرگی گناه

 

مانند پرنده ای باش که روی شاخه سست وضعیف لحظه ای می نشیند

و آواز می خواند

و احساس سرما می کند شاخه می لرزد

به آواز خواندن خود ادامه می دهد ولی با این حال

زیرا مطمئن است

که بال و پر دارد

 

تکیه بر دوست مکن محرم اسرار کسی نیست / ما تجربه کردیم کسی یار

 کسی نیست


 

دل آدم ها به اندازه ی حرفهاشون بزرگ نیست ... اما اگه حرفاشون از دل

باشه می تونه بزرگترین آدم ها رو بسازه

+نوشته شده در یکشنبه 7 آذر1389ساعت21:55توسط هستی | |

 

پسر نگاهي به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي

قشنگ بکنيم

 دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر

 دنيا عاشق

هم بمونيم ... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و

خيلي

 بي تفاوت گفت کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ... وقتي چشماشو باز

کرد پسر

 رو نديد فقط چند تا حباب رو آب ديد  ...

+نوشته شده در جمعه 5 آذر1389ساعت16:42توسط هستی | |

برای دیدن ادامه عکسها و دانلود روی این عکس کلیک کنید

 

 

ماه من ، غصه چرا ؟!

 

 

آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
 
مثل آن روز نخست
 
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
 
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
 
نه شکست و نه گرفت !
 
بلکه از عاطفه لبریز شد و
 
نفسی از سر امید کشید
 
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
 
زیر پاهامان ریخت ،
 
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !
 
ماه من غصه چرا !؟! 
 
تو مرا داری و من
 
هر شب و روز ،
 
آرزویم ، همه خوشبختی توست !
 
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
 
کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...
 
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
 
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
 
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
 
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
 
او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
 
نشانم می داد ...
 
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
 
غرق شادی باشد ....
 
ماه من !
 
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
 
معنی خوشبختی ،
 
بودن اندوه است ...!
 
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
 
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
 
همه را با هم و با عشق بچین ...
 
ولی از یاد مبر،
 
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
 
و در آن باز کسی می خواند ،
 
که خدا هست ، خدا هست
 
و چرا غصه ؟ چرا !؟!

+نوشته شده در سه شنبه 2 آذر1389ساعت22:31توسط هستی | |